تبلیغات
خوشه ای بهار - شفایم را دادند

خوشه ای بهار

روز موعود آن چنان هم دور نیست...

ملحفه سفید نورانى

ماشین هنوز چند صندلى خالى داشت. كنار دست من طرف پنجره هم خالى بود. شاگرد راننده مرتب داد مى‏زد:

قم، قم، قم فورى، داخل شهر، بدو كه رفتیم... من از بس كه عجله داشتم این پا و آن پا مى‏كردم و گاهى به گونه‏اى كه فقط خودم و شاید یكى دو نفر مى‏شنیدند، مثلا به عنوان اعتراض مى‏گفتم:

بابا، پس كى مى‏خواهید راه بیفتید؟ علیرغم غر ولندهاى من هیچكس با من همصدا نشد. بالاخره دیدم چاره‏اى نیست‏باید دندان روى جگر گذاشت و صبر كرد. ساكت نشستم، و ظاهرا مشغول تماشاى مسافرها و ماشینهایى كه در حال سوار و پیاده كردن مسافر بودند شدم. در عالم خودم بودم كه صدایى به گوشم خورد، برگشتم دیدم آقایى بالا سرم ایستاده، به من گفت:

آقا ببخشید شما تنهایید؟

سریع خودمو جمع كردم و گفتم:

بله خواهش مى‏كنم، بفرمایید و بلند شدم تا كنار پنجره بنشیند. وقتى نشست و ساك دستى‏اش را زیر صندلى گذاشت. رو به من كرد و گفت: آقا مزاحم كه نشدیم؟ گفتم:

اختیار دارید شما ببخشید كه من اول متوجه نشدم و... طولى نكشید كه ماشین راه افتاد از شهر كه خارج شدیم كم‏كم غروب نزدیك مى‏شد و آفتاب چون پیرمردى خسته، عصازنان دور مى‏شد و تاریكى بدنبال آن آهسته آهسته به همه جا سایه مى‏انداخت. علیرغم تاریك شدن هوا داشتم مجله‏اى را كه همراهم بود ورق مى‏زدم و عناوین مطالب و عكسهاى آن را نگاه مى‏كردم وقتى رسیدم به صفحه حوادث كمى بیشتر مكث كردم مطالب مختلفى چون خبر تصادف، دزدى، قاچاق، آتش‏سوزى و... در آن به چشم مى‏خورد كه خبرنگار مجله یا مسؤول صفحه مزبور با بهره‏گیرى كامل از شیوه‏هاى رایج روزنامه‏نگارى یا به اصطلاح خودشان ژورنالیستى آنها را با تعابیر و سوتیترهاى مخصوصى كه هیجان‏آور باشند كنار هم آورده بود. از بین همه آنها یك مورد بیشتر توجهم را جلب كرد و ناخودآگاه گفتم:

عجب روزگارى شده نه رحمى مانده نه انسانیتى و... مسافر بغل دستى من كه خیال كرده بود با او هستم. بلافاصله گفت:

مگر چى نوشته؟

در حالى كه آن مطلب را به او نشان مى‏دادم مجله را طرف او برده گفتم:

اینو بخوانید...

مجله را گرفت و مشغول خواندن شد معلوم بود به خاطر كم بودن نور با مشكل آن را مى‏خواند. بعد از خواندن رو به من كرد و گفت:

اى آقا این كه چیزى نیست، هر روز صدها از این بچه‏ها پدر و مادرهاى پیر خودشان را از خانه بیرون مى‏كنند، خیلى هم با غیرت‏هایشان لطف كرده آنها را به خانه سالمندان و... مى‏فرستند... بعد اضافه كرد:

اینها هنوز اول كار است‏بگذار صبح دولت اعمال ما خودشو نشان بدهد آن وقت‏ببین شاهد چه حوادثى خواهیم بود.

در این لحظه كه او گرم صحبت‏بود پیرمردى با نزدیك شدن ماشین به مرقد حضرت امام خمینى (ره) شروع كرد به صلوات فرستادن... بعد از آنكه صلوات فرستادیم، در حالى كه مسافر همراه من روى خود را به طرف مرقد امام برگرداند، گفت:

خدا رحمت كند این مرد بزرگ، این مسیح زمان را چقدر براى بیدار شدن ما تلاش كرد. گاهى با محبت و گاهى با نهیب زدن بارها مى‏فرمود:

عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نكنید. در انجام وظایف فردى، اجتماعى خودتان كوتاهى نكنید تا جامعه سالم داشته باشید. ولى ما گوش نكردیم و یا اگر گوش هم دادیم زود فراموش كردیم گرفتار دنیا شدیم، هر چه بیشتر به دنیا رسیدیم حریص و حریص‏تر شدیم مثل آب دریا بود هر چه بیشتر مى‏خوردیم بیشتر تشنه مى‏شدیم. كار ما به آنجا رسید كه محور ارزشهاى اغلب ما پول و ثروت و مقام و... شد در نتیجه هر روز بیشتر از قبل از خدا و پیامبر غافل شدیم. همین طور پشت‏سر هم یك ریز داشت صحبت مى‏كرد براى اینكه من هم بتوانم چند كلمه‏اى بگویم حرف او را قطع كرده گفتم:

اى آقا معلوم كه خیلى دل پرى دارى؟

در پاسخ گفت:

چرا دلم پر نباشد؟ این همه شهید دادن‏ها و این همه ضرر و خسارت تحمل كردن ملت‏بى جهت‏بود؟ آیا جز این بود كه مى‏خواستیم خوب شویم و جامعه خوب داشته باشیم؟ و گر نه زمان طاغوت كه نان و آب و عیش و نوش‏مان براه بود. پس چرا حالا به این وضع دچار شده‏ایم؟ جوان دیروز ما چطور شده بود در حالى كه اسیر بعثى‏ها بود حاضر نمى‏شد با یك خبرنگار غیر مسلمانى كه پوشش مناسبى نداشت مصاحبه كند ولى امروز عكس فلان فوتبالیست‏یا هنرپیشه غربى را روى پیراهن خود مى‏زند و افتخار هم مى‏كند. شیعه‏اى كه معتقد است در هر هفته حداقل یكبار پرونده اعمالش به حجت‏خدا و امام زمان، علیه‏السلام، نشان داده مى‏شود و آن وجود مبارك از مشاهده گناهان او مكدر مى‏گردد، اینگونه عمل مى‏كند؟ آیا توجه داریم كه با اعمال نسنجیده خودمان چقدر دل امام زمان، علیه‏السلام، را به درد مى‏آوریم؟... بعد آهى كشید و ساكت‏شد.

چند لحظه بعد خطاب به من گفت:

شما در قم زندگى مى‏كنید؟

گفتم: بلى! ولى چند وقتى است كه جهت انجام ماموریتى مجبورم صبح به تهران بیایم و عصرى برگردم. گفت:

خوش به حالتان، به خدا! قدر مكانى را كه در آن زندگى مى‏كنید بدانید; در بهشت زندگى مى‏كنید و خبر ندارید.

... وقتى از حرم حضرت معصومه،، علیهماالسلام، و مسجد جمكران و... حرف مى‏زد گویى مى‏خواست پر در آورد. بعد از لحظاتى نمى‏دانم چه شد كه دوباره صحبت‏بین ما دو نفر گل انداخت. ناگهان از من پرسید:

پارسال كه ما آمده بودیم در اطراف مسجد جمكران ساختمان سازى‏هاى مفصلى در جریان بود باید خیلى وضع آنجا عوض شده باشد، این طور نیست؟

من هم بدون آنكه به روى خودم بیاورم كه چند سالى است اصلا جمكران نرفته‏ام، با یك حالت‏حق به جانب كه گویى همین‏الساعه از جمكران مى‏آیم گفتم:

جمعیت نگو اصلا جا براى سوزن انداختن پیدا نمى‏شود و... احساس كردم چشمانش پر از اشك شد و فورى صورتش را به طرف پنجره برگرداند... كمى بعد گفت:

به خدا قسم این خاندان كریم‏اند; به دوست و دشمن عنایت دارند. این ما هستیم كه قدرناشناسى مى‏كنیم حالا كه پیش آمده بگذار بگویم:

چند سال پیش نه جمكران را مى‏شناختم نه در بند این امر بودم. مثل اغلب مردم مشغول زندگى روزمره‏ام بودم، یك روز صبح كه از خواب بیدار شدم ناگهان احساس كسالت عجیبى كه آن وقت‏سابقه نداشت مرا فراگرفت، متوجه شدم كه یك حالت غیرعادى پیش آمده است اما چرا؟ نفهمیدم. با این همه توجه چندانى نكردم به این امید كه زود برطرف مى‏شود یا یك ساعت دیگر ولى چند روز گذشت نه تنها حالم خوب نشد بلكه به نظرم مى‏رسید كه هر روز حالم بدتر از روز گذشته مى‏شود. مجبور شدم كه به پزشك مراجعه كنم. علیرغم مراجعه به پزشكان متعدد نتیجه‏اى نگرفتم. كم‏كم به نگرانیم افزوده شد. پس از انجام آزمایشها و عكس‏بردارى‏هاى مكرر، پزشكهاى شهرستان به من گفتند: شما یك ناراحتى خونى پیدا كرده‏اید باید هر چند وقت‏خون بدنتان عوض شود و این كار چون در شهرستان میسر نیست لذا بهتر است كه هر چه زودتر به تهران بروید و ادامه معالجات را در آنجا دنبال كنید. با هزار مكافات مقدارى پول تهیه كرده و به تهران آمدیم و به كمك خویشان مهربان و جوانمردى كه در تهران داریم پزشك متخصصى را یافتیم و نتیجه آزمایشها و معاینات تشخیص پزشكان شهرستان را تایید مى‏كرد. پزشك مذكور مرا به بیمارستانى در تهران معرفى كرد تا نسبت‏به تعویض خون اقدام نماییم و به این ترتیب مقرر شد تا در فرصت‏هاى معینى جهت تعویض خون به آن مركز درمانى مراجعه كنیم. رفت و آمدهاى پى در پى و مخارج سنگین دوا و درمان و از همه بدتر مؤثر نبودن معالجات كم‏كم مرا دلسرد مى‏كرد... در پایان یكى از این سفرها صبح زود كه به لنگرود برگشتم زنگ تلفن به صدا درآمد اتفاقا گوشى را خودم برداشتم یكى از خویشان ساكن تهران بود كه در این مدت بیمارى بیشترین زحمات من در تهران بر دوش او بود. راستش از تلفن او در صبح به آن زودى نگران شدم ولى از نوع احوالپرسى او معلوم بود كه از چیزى خوشحال است و در عین حال از لحن او مى‏شد تشخیص داد خیلى هیجان‏زده است طولى نكشید كه با حالت‏بغض در حالى كه گریه مى‏كرد، به من گفت: فلانى اصلا نگران نباش براى من یقین شده است كه تو هر چه زودتر شفا پیدا مى‏كنى و...

من از بس كه از این رفتار او تعجب كرده بودم هاج و واج گوش مى‏كردم بدون اینكه بتوانم پاسخى بدهم او هم یكریز حرف مى‏زد... بالاخره جرات به خرج داد و با هیجان گفتم:

آخه، خوب بابا طورى حرف بزن كه من هم بفهمم چى شده؟ من كه هنوز از چیزى سر در نیاورده‏ام. او كه كاملا با گریه حرف مى‏زد، گفت:

فلانى وقتى این بار به تهران آمده بودى از دیدن وضع تو آن هم در این سن و سال خیلى ناراحت‏شدم، آنقدر دلم سوخت كه همه‏اش از خدا مى‏خواستم به جوانى تو رحم كند و... تا این كه دیشب در خواب دیدم وارد مجلسى شدم كه خیلى شلوغ بود پرسیدم چه خبر است‏یك صدایى بدون آنكه صاحب آن قابل دیدن باشد، مى‏گفت: امام زمان،علیه‏السلام، فلانى را شفا داده است... طولى نكشید كه سراسیمه از خواب بیدار شدم ساعت را كه نگاه كردم متوجه شدم كه هنوز اذان صبح نشده است‏سرجایم باقى ماندم تا وقت اذان بشود... ولى نمى‏دانم چند دقیقه گذشت كه باز در یك حالت‏بین خواب و بیدارى دوباره خودم را در آن مجلس شلوغ دیدم كه همان صدا باز به گوشم خورد... این بار فورا از جایم پریدم نگاه كردم دیدم سر تا پاى بدنم غرق عرق است‏با این كه چند دقیقه بیشتر نبود كه خوابم برده بود... مى‏خواستم همان لحظه زنگ بزنم ولى هر طور بود صبر كردم تا این كه حالا زنگ زدم تا به تو بگویم: ان شاءالله به عنایت آقا امام زمان تو شفا پیدا مى‏كنى... با این كه شدیدا تحت تاثیر حرفهاى او قرار گرفته بودم، به خودم گفتم: یعنى من آن لیاقت را دارم كه مورد توجه آقا قرار گیرم؟... با این همه بعد از این جریان هم در وضع خودم هیچگونه تغییرى كه نشانه بهبودى باشد احساس نكردم، ولى یك حالت امید در دلم از همان لحظه پیدا شده بود كه مانع از غلبه یاس مى‏شد...

نوبت‏بعدى بیمارستان و تعویض خون رسید. به تهران آمدم منزل او شلوغ بود از آن همه شلوغى تعجب كردم كه خدایا چه اتفاقى افتاده است؟ مساله خاصى نبود بلكه مساله رؤیاى صادقه آن فرد به گوش همه آشنایان رسیده و چون مى‏دانستند من امروز به تهران وارد مى‏شوم همه جمع شده بودند تا نتیجه آن را ببینید. از آنجا كه همه انتظار داشتند حال مرا بهتر از آنچه بود ببینند، ولى وقتى دیدند نه تنها وضع من خوب نشده است‏بلكه بیش از قبل رنگ پریده و نحیف‏تر شده‏ام با حالت‏خاصى به یكدیگر نگاه مى‏كردند... با این همه فردى كه این خواب را دیده بود با حالت‏خاصى به صداى بلند گفت:

من مطمئنم فلانى شفا پیدا مى‏كند، این خاندان كریم‏تر از آنند كه به كسى امید بدهند و بعد رهایش كنند... شب دور هم نشسته بودیم. هر كس از جایى و مساله‏اى صحبت مى‏كرد كه ناگهان همان آقا رو به برادرم كرده گفت:

فلانى حالا كه ایام عاشورا است‏به نوبت دكتر هم یكى دو روز مانده بیایید فلانى را برداریم با هم براى زیارت حضرت معصومه، علیهماالسلام، به قم برویم.

مسافرت ما به قم با روز عاشورا همزمان شد در حرم حضرت معصومه، علیهماالسلام، قیامتى بر پا بود. از زمین و زمان ناله یا حسین به سوى آسمان بلند بود. در حالى كه دستش را روى شانه‏ام گذاشته بود گفت:

حالشو دارى كه امشب در مسجد جمكران بمانیم؟ گفتم: بله! گفت: همه راضى هستند فقط منتظر نظر تو بودیم... ساعتى بعد از اذان مغرب و عشا بود كه از طرف در جنوبى وارد محوطه مسجد جمكران شدیم، جماعتى با آن وضع در طول عمر ندیده بودم در صحن مقابل در اصلى مسجد جا براى سوزن انداختن نبود. مردم در حال انجام مراسم شام غریبان بودند، گویى هیچكس متوجه بغل دستى خود نیست، هر كس در حال خود بود... پس از مدتى گشتن با راهنمایى یكى از خدمه مسجد در یك گوشه حیاط كمى جا پیدا كردیم و زیراندازى پهن نموده و نشستیم. از مشاهده حال معنوى مردم وضع خودم را فراموش كرده بودم. تحت تاثیر آن فضا حالى به من دست داد كه نه متوجه كسى بودم نه كسى را مى‏دیدم و نه حتى چیزى مى‏توانستم بیان كنم فقط یك لحظه دیدم بى اختیار دارم اشك مى‏ریزم... نمى‏دانم چطور شد كه به یاد آن حرف فامیلمان افتادم كه گفت: این خاندان آن قدر كریم‏اند كه هیچ امیدى را ناامید نمى‏كنند. با صداى نسبتا بلندى كه بیشتر شبیه ناله بود هى تكرار مى‏كردم: آقا جان امید این میهمان روسیاهت را ناامید نكن تو را قسم مى‏دهم به جده‏ات زهرا، علیهاالسلام، به خون عمه‏ات زینب و... بى اختیار اشك از چشمانم سرازیر بود...

نمى‏دانم چقدر گذشت كه احساس كردم چشمانم سنگین مى‏شود. ساكى را كه همراه داشتم جلوتر كشیدم و سرم را به آن تكیه دادم. در حالى كه پلكهاى چشمم روى هم افتاده بود به همهمه مردم گوش مى‏دادم و گاهى هم با شنیدن ناله دلسوزى خدا را به امام حسین، علیه‏السلام، و یا به امام زمان، علیه‏السلام، و... قسم مى‏دادم كه به خاطر نیت پاك این عزاداران به من هم لطف و عنایتى بنماید.

یادم هست كه در عالم بین خواب و بیدارى خطاب به آقا امام زمان، علیه‏السلام، در دل مى‏كردم. یك لحظه احساس كردم وضع عوض شد مرا در مجلس مجللى وارد كردند كه تقریبا همه در آنجا شاد بودند ولى از آنجا كه من در همان حال هم به مریض بودن خودم واقف بودم لذا از این نظر ناراحت‏بودم، مردم و همراهانم و خیلى از آشنایان دیگر در مجلس حضور داشتند و در ضمن رفت و آمدها مواظب حال من بودند و از من احوالپرسى مى‏كردند. یك وقت دیدم آقایى خطاب به افرادى كه در اطراف من نشسته بودند گفت: این پارچه را (ملحفه سفید درخشانى را كه در دست داشتند) روى فلانى بكشید تا راحت‏تر باشد. وقتى آن پارچه را روى من انداختند احساس راحتى خاصى به من دست داد. لحظه‏اى بعد بهمراه دستى كه بر شانه‏ام نهاده شده بود صدایى به گوشم رسید بلافاصله از خواب بیدار شده سر خود را بلند كردم دیدم یكى از دوستانم نگران شده است كه مبادا حالم بر هم خورده باشد به او گفتم:

حالم خوب است نگران نباش. اما یك چیز عجیبى را كه در خود احساس كردم این بود كه از وقتى كه این ناراحتى را پیدا كرده بودم همیشه موقع بیدار شدن از خواب تپش قلب و سرگیجه توام با هیجان بر من عارض مى‏شد. اما این بار نه تنها از چنین حالتى خبرى نبود بلكه احساس مى‏كردم از همیشه سرحالترم. درست كه اطراف خودم نگاه كردم متوجه شدم كه جز یكى دو نفر هیچ كدام از همراهانم نیستند در ضمن از انبوه جمعیت‏خیلى كاسته شده است از بغل دستى خودم سؤال كردم:

بقیه كجایند. گفت:

رفتند داخل مسجد تا دو ركعت نماز بخوانند. گفتم:

پس چرا منو خبر نكردند؟ گفت:

دیدند تو خسته شده‏اى و خوابت‏برده نخواستند بیدارت كنند. بعد حركتى به خودم دادم تا بلند شوم متوجه شدم كه حالم فرق كرده است; بلند شدم، به طرف وضوخانه راه افتادم ولى هر قدم كه برمى‏داشتم منتظر بودم سرگیجه قبلى یا تپش قلبم شروع شود ولى اصلا از هیچكدام خبرى نبود... بالاخره وضو گرفته به مسجد رفتم البته متوجه بودم كه یكى از همراهانم در حالى كه هواى مرا دارد پشت‏سر من قدم به قدم بدنبال من مى‏آید. بعد از خواندن نماز زود برگشتم تا دوستانم نگران نشوند... وقتى به پیش آنها رسیدم، احساس كردم كه همه آنها به طور خاصى به من نگاه مى‏كنند و رفتار و كردار مرا زیر نظر دارند راستش خود من هم یك وضع غیرعادى مخصوصى در بدنم احساس مى‏كردم ولى آن را نتیجه تاثیر فضاى معنوى محیط مسجد جمكران مى‏پنداشتم... یك وقت‏یاد آن جریان خواب و ملحفه سفید و... افتادم و با ناباورى به خودم گفتم:

یعنى ممكن است كه مورد توجه آقا امام زمان، علیه‏السلام، واقع شده باشم؟ این بود كه بى‏اختیار اشك از چشمانم سرازیر شد. این عمل من همه را متحیر ساخته بود كه چه شده است. بالاخره به هر نحوى بود ماجراى خوابم را براى آنها تعریف كردم، تقریبا همه آنها هم شروع كردند به گریه به گونه‏اى كه هر كس از كنار جمع ما رد مى‏شد متوجه غیرعادى بودن وضع ما مى‏شد و با تعجب به ما نگاه مى‏كرد... بعد از این پیشامد ساعت‏به ساعت‏حال من بهتر مى‏شد. دیگر نه از تپش قلب بعد از خواب خبرى بود و نه از سرگیجه و نه... در روز مقرر وقتى به بیمارستان جهت ادامه معالجات و تهیه خون و... مراجعه كردیم قبل از اینكه نزد دكتر برویم طبق معمول چند آزمایش مربوط به تغییر وضع خون و عكس‏العمل بدن در مقابل خون جدید و وضعیت‏خون‏سازى آن و... انجام شد وقتى نتایج آزمایشها را گرفتیم به دكتر مراجعه كردیم; او بعد از معاینات معمول و چند سؤال از وضعم و همین طور بررسى نتایج آزمایشهاى جدید و مقایسه آن با مندرجات پرونده از من پرسید:

اسم شما چه بود؟ وقتى جواب دادم گفت:

خیلى عجیب است. بعد دوباره شروع كردن به بررسى و مقایسه نتایج آزمایشها با مندرجات پرونده، حتى نسخه داروهایى كه برایم نوشته بود و چند وقت‏بود آنها را مصرف مى‏كردم، همه را مطالعه كرد... در آخر گفت:

این نتیجه آزمایشها واقعا مال تو است فكر نمى‏كنى در آزمایشگاه اشتباهى رخ داده باشد؟ گفتم:

نمى‏دانم. كسى را فرستادند به آزمایشگاه تا برگه نتیجه آزمایش را را مجددا با نتایج آزمایشها تطبیق دهند، وقتى دید جواب همان است دستور داد آزمایشها تكرار شود و این بار نتایج آزمایشها را در یك كمیسیون پزشكى با مندرجات پرونده و برگهاى آزمایشهاى قبلى و... مورد بررسى قرار دادند... نتیجه همه بررسیها حكایت از آن بود كه اثرى از ناراحتى قبلى در بیمار دیده نمى‏شود... مقرر شد كه باز تحت نظر پزشك خودم چند وقتى به درمان ادامه دهم تا تغییرات احتمالى مورد بررسى قرار گیرد... چند ماه بعد باز آزمایشهاى قبلى تكرار شد ولى نتیجه همان بود... حالا چند سالى از آن جریان مى‏گذرد، اصلا از آن ناراحتى قبلى اثرى در بدن من به چشم نمى‏خورد در همان ماههاى اول داروها را قطع كردیم دیگر نه تعویض خون نیاز بود نه ادامه مراقبت‏ها و... من با شنیدن حرفهاى او كه بیش از یك ساعت‏بود با تمام وجود به آنها گوش مى‏دادم نه تنها خسته نشده بودم بلكه هر لحظه بیش از پیش مشتاق‏تر مى‏شدم... همینطور گرم صحبت‏بودیم كه صداى راننده و متعاقب آن كم شدن سرعت ماشین ما را متوجه ساخت كه به قم رسیده‏ایم، وقتى از پنجره به بیرون نگاه كردم، دیدم در كنار رودخانه نزدیك حرم، پل آهنچى، هستیم... وقتى پیاده شدیم به او اصرار كردم كه شب را مهمان من باشد. ولى من هر چه اصرار كردم ایشان قبول نكرد در عین حال گفت:

دوستانم در جمكران منتظر من هستند، قبلا با آنها قرار دارم. خداحافظى كردم. او راه افتاد. من بدون اینكه حركت كنم تا وقتى كه از كنار در اصلى هتل بهار به طرف حرم پیچید با نگاه‏هایم او را بدرقه كردم.

نویسندگان

صفحات جانبی

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

ال یس

ترانه"تو آمدی"از سامی یوسف

لوگو لوگو

Boycott israeli goods ,تحریم کالاهای صهیونیستی


www.shereno.com *** شما کجایید؟ *** اخبار روز از سایت خبری تابناک
p align="center">جادوی کلمات

رتبه سنج

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


بنر

آل یاسین

<فیلم>